طبق معمول سرمون رو بالش اونه...همینجوری که صورتمو فرو کردم تو گردنش دوباره دلم براش تنگ میشه...سرمو میارم عقب و به صورتش نگاه میکنم...همچنان دستش دورم حلقه شده... همچنان دستم دورش حلقه شده...با لبخند نگاهم میکنه... لبخند میزنم...- چقدر دوسم داری؟+ خیلی...- چقدر؟با دقت به صورتش نگاه میکنم...+ از موی دماغت تا موی کناریش... از اون ور...میخنده...- خیلی زیاده...+اوهوم......+ تو چقد دوسم داری؟- خیلی+ چقدر؟سرشو میکشه عقب... چشماشو یه کم ریز میکنه و با دقت به صورتم نگاه میکنه...سبابه ی راستشو به بالای لبم نزدیک میکنه...- از این سیبیلت تا کناریش... از اون ور...میترکم از خنده...میترکه از خنده...صورتمو دوباره فرو میکنم تو گردنش و همونجور که می خندیم حلقه های دستمون تنگ تر میشه......
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
تاريخ: سه
شنبه
3 مرداد
1402 ساعت: 22:44